تبليغاتX
یاسین
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ماه مهربون 3

 

 به نامش و به یادش

 اذا سالک عبادی عنی فقل انی قریب

 

یازده تو

سلام

الهی به امید تو .... به یاد امام آشنا .. امام نزدیک ..

به یاد امام قلبم ... امام عشقم ...امام رضا :

چه حس قشنگیه وقتی یه بزرگتر دستمونو بگیره ...

وقتی نگات نمی کردم نگام می کردی .... وقتی به یادت نبودم کنارم بودی ...وقتی صدات نمی کردم اسممو خوندی .. وقتی که هیچ بودم عاشقم کردی .. قشنگم کردی ...

یه غلام دیگه چی می خواد ؟

اسیر اسمتم و از هر پرنده ای آزاد ترم .. از اسم تو قشنگ تر چی پیدا کنم؟

رضا رضا ...

رضا رضا ...

رضا رضا ...

میشه کنج حرمت گوشه قلب من باشه ...

گفته بودی دوستمون داری ولی فکر نمی کردیم این قدر...

یادت شبمونو ستاره بارون کرد .....

شما می دونی غم غریبی یعنی چی .. مگه نه؟

غریبیم مولا تنهامون نذار ..

تنهاییم .. بابا دستمونو بگیر ...

الهی راضی هستیم به رضای تو ....

الهی به حق امام رضا ... به حق امام راضی :

بی پناهیم ... پناهمون باش

الهی به امید تو

یازده من

سلام عزیزم

یا امام رضا ..

کی می دونه وقتی دلی میگیره کبوتره آزادش کجا دوست داره پر بزنه بره ..

کی می دونه تو فاصله بین نگاه و ضریح یا گنبد طلاش چی می گذره ؟

کی ترجمه سکوت های طولانیه اونجارو می دونه ؟

صدای قطره های بارونه دل و چشم که اونجا می باره واسه کی آشناست ؟

بازم مثل همیشه نگات می کنمو ساکت میشم ...

خودت معنیش کن ...

دوست دارم امام رضا ...

 

دوازده تو

سلام

هر روز صبح پرنده ها تولد یه روز تازه رو جشن می گیرن و فرشته ها هدیه ای رو از طرف خدا به آدم های روی زمین تقدیم می کنن... هدیه ای به بلندای یک روز ...یک روز نو...

کی می دونه هر روز صبح چند نفر از آدمای روی زمین با دستانی باز این هدیه رو می پذیرن و به آغوش می کشن !

و چشمان خدا که در طول روز ما رو تماشا می کنه ...

و کسی چه می دونه شاید خدا هم منتظره ..

منتظر ماست تا کاری کنیم .. تا لایقش بشیم ..

انتظار خدا ... کسی چه می دونه انتظار خدا یعنی چی ...

هر روز صبح به ما یک روز هدیه داده میشه .. یه روز .. یه فرصت .. تا کاری کنیم .. تا لایق بشیم ..

بیا هر روز صبح با پرنده ها بریم جشن تولد و به روز تبریک بگیم و اونو تو آغوش بگیریم و به خدا بگیم :

ما هم منتظریم ...

سلام خدا ..

سلام پرنده ها ..

سلام صبح امید ..

سلام روز نو...

 

دوازده من

سلام

نمی دونم دنیا از اول شلوغ بوده یا الان شلوغ شده ؟

وقتی اولین انسانها آفریده شدن اونا هم حس می کردن دنیا شلوغه ؟

نمیدونم ... اما این. خوب می دونم حس می کردن غریب افتادن .... حس می کردن مال اینجا نیستن .. ما هم حس می کنیم ؟

آره .. منم گاهی حس می کنم .. آخه اینجا خیلی کوچیکه ..گاهی قد ما ازش می زنه بالا ..

نه.. خونه آدم که نباید اینجوری باشه ..

الهی خیلی اینجا غریبیم .... گاهی دلمون بد جوری هوای خونه رو می کنه ....

الهی به امید تو ...

 

 

سیزده تو

سلام

الهی ...

تا حالا دقت کردی چه حس قشنگی مهمون دلت میشه وقتی میگی الهی به امید تو ...

شاید یه حسی به عظمت همون کسی که امیدمون رو به وجودش پیوند میدیم و چه قدر این پیوند ارزش داره ..

پیوندی که ما رو به بی نهایت وصل می کنه ... به قدرت ... به عظمت .. به آرامش...

به چشم هایی که همه چی رو میبینه ... به علمی که به همه چی تسلط داره ..به لطافتی که نظیری براش پیدا نمیشه ..

می تونی همه اینارو تو قلبت تجسم کنی ؟

سپردن دست خدا لایق هر کسی نیست ..اون سپردنی که لایق عظمتش باشه ...

کی می دونه یعنی چی وقتی یه دل با همه وجودش بگه : الهی به امید تو ....

خوش به حال خدا ...اون همه چی رو میبینه ... همه چی رو می دونه ..

خوش به حال دلی که خدا صاحبش باشه ...

خدا اسم رمز آرامشش باشه ... خدا ستاره آسمونش باشه ...

به به .. چه دنیای قشنگی...

چه حس قشنگیه که با الهی به امید تو به خدا سلام بدیم ..

و سلام قشنگ اون کبوتر سفیدیه که خبر از یه راهه قشنگ میده ...

یه راه به رنگ عشق .. به رنگ رنگین کمون ..

سلام خدا .. الهی به امید تو..

 

سیزده من

سلام

اعتماد چیزه قشنگیه ...و قشنگتر اینه آدم کل زندگیشو با با اطمینان بذاره رو دستشو بسپاره به چشمایی که قابل اعتماده ..

به قدرتی که بی نهایته ..

به خدایی که نزدیکه...

اون وقت می تونی محکم بچسبی به خدا و نهایته اطمینان رو تو قلبت حس کنی ...

واقعا خدایی شدن یعنی چی ؟

آدما می تونن اون قدر بزرگ بشن اون قدر لایق بشن که خدا بشه چشمشون بشه دستشون بشه قلبشون ...

اون وقت قدم به قدم که رو زمین راه میرن عطر خدارو پخش می کنن ...

فکر کن یه روز صبح که چشماتو باز می کنی ببینی دنیا شبیه قبل نیست ..

الهی به امید تو...

 

 

چهارده تو

سلام

آخرین باری که ستاره هارو تماشا کردی کی بود ؟

شاید تازه اونارو دیدیم ولی آیا تماشا هم کردیم ؟

همیشه تو قصه عشق کلمه هایی سلطنت می کنن مثل بارون .. شعر .. جنگل .. بوی بارون ..

کلمه هایی مثل رنگین کمون .. یا شاید ستاره ... ستاره ..

ولی یه غم پاک میون حروف ستاره هست ..شاید شبیه همون غمی که تو چشماست وقتی آسمون شب رو تماشا می کنن ..

یه نگاه .. یه انتظار ..

دنبال چی می گردی ؟ چیزی گم کردی ؟

گه میون خیلی زیاد ستاره دنبال ستارت می گردی !

با یه غم پاک .. با یه دل پر امید ..

با قصه ای به وسعت زندگی که پشت چشمات پنهون شده ....

چه حسی مهمون دلت میشه اگه بهت بگن که تو همین لحظه که چشماتو به آسمون دوختی ستارتم نگاهش به ستاره هاستو داره دنبال ستارش می گرده .. چه حسی پیدا می کنی ؟

داری لبخند می زنی؟ به ستارت لبخند می زنی ؟ گمونم اونم داره به تو لبخند می زنه ....

می تونی احساسش کنی ؟

کی می دونه چه رازی تو انتظار چشماییه که داره ستاره هارو تماشا می کنه ...

کی می دونه؟

ستاره ها می دونن.... ستاره ها می دونن ....

راستی تو دوست داری با ستاره ها رو آسمونه شب عکس چی رو نقاشی کنی؟

صدای چشمارو می شنوی ؟

با یه غم پاک ... یه انتظار ناب ... رو به آسمونه شب دارن میگن :

الهی به امید تو ...

 

چهارده من

یه قصه قدیمی هست که میگه وقتی خدا آدما رو میاره رو زمین یه ستاره هم برای هر کدومشون می فرسته تو آسمون بالای سرشون ...یکی هم می فرسته تو آسمون دلشون ...

آدما همیشه با آسمون حس آشنایی دارن ... همیشه هم چشماشون انتظار ستاره هاشونو می کشه ..

توی هفت آسمون ستاره چشماشون دنبال چشمک آشنای یه ستاره تو آسمون بالا سرشونه ...

وقتی چشماشون لبخند ستارشو تو آسمون شناختو تو آغوش کشیدش یه چیزی تو دلشون برق می زنه

آره .. این برق ستاره دلشونه که متولد میشه و عشق رو واسه همیشه مهمون دلشون می کنه ..

یه عشق پاک بزرگ ... تا خدا و تا همیشه ...ژتو این قصه رو باور داری ؟

من قصه ستاره هارو باور دارم ... به لبخندشون .. به برقشون .. به سلامشون ایمان دارم ....

دنیای ستاره ها دنیای قشنگیه ...

 

پونزده تو

سلام

الهی به امید تو ..

ماه تمام من ...

چشماتو ببند ... تا نگفتم بازشون نکنیا ... آفرین

نهههه چیزه تازه ای نیست ... تا حالا بار ها دیدیش ...اما نه این جوری ..

نه این قدر...

.....

.....

سلام همسفر

سفر همیشه حرفایی رو برای گفتن داره .. حرفای نو .. حرفای تازه ..

گاهی جاده سفر پله ها میشن ... پله هایی از جنس ...

خسته که نشدی عزیز ؟

اینجا آسمونه چندمه ؟ دستت رو بده من ... دستهایت ...

دستتو بده به من .. من کمکت می کنم ...

مگه قرار نذاشتیم از آسمونه هفتم هم بریم بالا تر ؟ مگه نگفتی دلت می خواد بدونی اونجا چی هست ؟

بیا همسفر ... نترس... از هیچی نترس ..من کنارتم ..هر چی بشه ... هر جور بشه ... تا خدا تا همیشه ... تا به اونجا نرسیم نمی میرم ...

دستتو بده به من .. حتما اونجا تو آسمون هفتم یه چیز منتظر ماست

اگه منتظر نبود ما اینجا نبودیم ..اون داره صدامون می کنه ..

ماه به نیمه رسیده ...

به چشمای من نگاه کن ... ما میرسیم .. قول میدم .. میرسیم ...

دستتو بده به من پاشو همسفر ..

...

...

خب آماده ای من می خوام دستامو از جلوی چشمات بردارم ..

آروم چشماتو باز کن ..

تا حالا این قدر از نزدیک دیده بودیش ؟

ماه شب ۱۴ ...

قشنگه ؟

بیا روش بنویسیم ...

که آدما از روی زمین بخونن .. بنویسیم  :

الهی به امید تو ...

الهی به امید تو

 

 

پونزده من

سلام

یادته اولین باری که با هم رفتیم سفر کی بود ؟کجا بود ...

آدم با هر کسی می تونه بره سفر اما با هر کسی نمی تونه به جاهای خوب برسه ...

پیش هر کسی نمی تونه چشماشو ببنده و مطمئن باشه وقتی بازشون می کنه چیزای خوب میبینه...

نمی تونه دستشو به هر کی بده و دلشو با هر کی روونه کنه..

نمی تونه بالهاشو  به هر کسی بده و رو بال هر کسی حساب کنه ..

بالهایت مال من... بالهایم مال تو...

ما تا حالا زیاد با هم رفتیم سفر...

سفرایی تو جاده های قشنگ و پر نور ..

به هر جا که فکرشو کنیم می تونیم بریم .. تو همسفر خوبی هستی...

تا حالا قرص ماه رو این قدر از نزدیک ندیده بودم ..الکی نیست وقتی آدم چشماش بهش میفته خیره می مونه و کلی چیزای قشنگ میاد تو دلش..

تو ماه میشه عکس خیلی چیزارو دید میشه خیلی چیزارو خوند ..

حتی به قول تو میشه روش بزرگ بنویسیم الهی به امید تو تا تا چشم هر آدمی که از این به بعد به ماه مهربون افتاد اول این جمله تو چشم و دلش بیاد .. مطمئنم که میشه ...

الهی به امید تو...

 

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:18 | 
ماه مهربون 2
 

 به نامش و به یادش

 

تو ازم نشونه خواستی.. تو بهشتم خونه خواستی

این شبا دعا کن آدم...حالا که بهونه خواستی

عمری در پناه عشق باش .. عشقی که شبونه خواستی

 

شش تو

سلام

وای ببین اینجا چه خبره.. هر چی بخوای هست ..

خیلی ها فکر می کنن وقتی شادی هست که همه چی باشه و نه غمی ، نه سختی ، نه نهنگی که

بکوبه ...

ولی شادی هم یه جایی هست همین نزدیکی ها ..

چه خوبه آدم شاد باشه ، کنار اون نهنگه ، کنار دلواپسی ، کنار...

ولی فقط که کنار اینا نیست ...

وای ببین اینجا چه خبره ...

خدا هست ، دلای آشنا هست ، امید هست ، عشق هست ، شادی هم هست ..

یه جایی همین نزدیکی ها .. راه دور نری ..همه چی همین جاست :

تو قلب من ، تو قلب تو ، تو قلب ما .... صدای تپ تپش رو می شنوی ؟

خدایا خودت می دونی جز تو کسی رو نداریم ، دستمونو ول نکن، ما کوچولو ایم زود گم میشیم ، دلمونو

نبین که چیزای بزرگ توش گیر میاد، اونم به خاطر توئه که صاحب خونه شی ...

الهی به امید تو ..

الهی ...الهی....الهی...

شش من

سلام

ارزش یه قلب به تجربه های شادی نیست که تجربه کرده ، به ماهی کوچولو های توش نیست ، به صافو

اتو کشیده تنگ سینه موندن نیست ..

نه به این چیزا نیست ...

ارزش یه قلب به لحظه های سختیه که تبدیل به شادیشون کرده ...

به نهنگای قویه توشه که گاهی محکم خودشونو به دیوار سینه می کوبن ...

به صدای تپ تپشه .. به بزرگیشه ..به صاحب خونه شه ...

نمی خواد خیلی حساب کتاب کنیم .. تو دستمون بگیریم ارزشش معلوم میشه .. قلبمونو میگم ..

همونی که باید یه روز قشنگ ترینو سلیم ترین قلب دنیا بکنیمو تحویلش بدیم ..

الهی به امید تو...

هفت تو

سلام

رو زمین آدم های زیادی زندگی می کنن ، صورت های بعضی از اونا زیباست ، بعضی ها کمتر..

چشم های بعضی ها زیباست ، بعضی ها کمتر..

اما کی می دونه کی از همه قشنگ تره ..و زیبایی یعنی چی ؟

گاهی نگاه هایی هست که از عمق وجود یکی تا عمق وجود دیگری جاری میشه ،درست مثل یه پل :

از یه دل تا دل دیگه .. پلی از جنس رنگین کمون ...

نگاه ما آدمها گاهی فکر می کنه که صورت کسی ، چشمهای کسی زیباست و دیگری کمتر ،اما بعضی

 صورتها ، بعضی نگاه ها برای دلهامون زیباست ....

شاید چون پلی هستن از جنس رنگین کمون ، شاید برای دلایل دیگه ... کسی چه می دونه !

زیبایی تو نگاه ماست ، تو قلب ماست ، و کی می دونه صورت و نگاه آشنا چه قدر زیباست ...

کی می دونه جز آشنا...

 

هفت من

سلام

خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد و زیبا می آفریند..

چشم زیبا ، نگاه زیبا ، دل زیبا ، لبخند زیبا .....

وهر چیزه زیبا ..... و عشق زیبا ...

و قشنگترین جز با عشق معنا پیدا نمی کنه ...

چیزی که با آفرینش اون خداوند کمال زیبایی رو نقاشی کرد...

نهایت قشنگیه هر چیز تو این نقطه ست ... لبخند ... نگاه ...همه چیز ...

و کی این نهایتو می فهمه ؟

هر چیزی رو وقتی عاشقانه تر نگاه کنیم زیبا تره ، جوری که لحظه لحظه قشنگی تو نگاهو دلمون سبز

میشه ...

خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد ..

و زیبا می آفریند ...

و زیبا عاشق می کند...

الهی شکرت برای همه قشنگی ها ..

 هشت تو

سلام

کنار جاده آروم نشست و زانو هاشو بغل کرد.. خسته بود و راه طولانی و سخت..

نگاهی به راه انداخت و انتهایی که دور به نظر می رسید.. خورشید امید پشت ابرای تیره پنهون شده بود

فکر می کرد و فکر می کرد...

سرش رو چرخوند و راه اومده رو نگاه کرد ..لحظه ای فکر بازگشت وسوسه اش کرد..

دیروز رو به یاد آورد :

سکوت و تنهایی .. باد سرد و اشک تلخ ..

قطره ای از آسمان پلک و پنجره دل گوشه نگاهش حلقه زد...

مسافر فردا رو آرزو کرد ..

غرش رعد و برق دلش رو لرزوند...   دلش !

انگار که تو پیچ و تاب جاده و بالا و پایین روزگار از اون غافل شده بود.

صدای ایمانش رو شنید که امید رو فریاد می زد ..عشق رو خدارو...

چشمهاش برقی زد .. باران باریدن گرفت .. آغوشی در دور دست منتظرش بود...

آغوشی به رنگ رنگین کمون..

" باید ادامه بدم ".... خستگی رو گذاشت و گام برداشت ...

الهی به امید تو ..

هشت من

 سلام

هر روز صبح کلی آدم چشماشونو رو این کره خاکی باز می کنن ..

چند تاشون راست میرن چند تا کج؟

چند نفر وقتی بهشون بگی ۲ تا فرشته رو شونت داری که خوب و بد کاراتو می نویسن بهت می خندن و

چند تاشون حتی وزن این فرشته ها رو هم حس می کنن ؟

چند تا سیاهن چند تا سفید چند تا خاکستری ؟

چند تا...

و خدایا تو به همه اینا بی منت مهربونی می کنی حتی اونایی که دلشون بوی تورو نمی ده ....

ای مهربونترین مهربونا...

الهی زندگی با تو اون قدر مقدسه که باید هر صبح با آب بارون وضو گرفتو واردش شد ..

الهی به امید تو..

نه تو

سلام

دیدی کوچولو ها دوست دارن دست بابا و مامانشونو بگیرن تا خوابشون ببره؟

منم دوست دارم دستای کوچولو رو بگیرم تا خوابم ببره..

هر روز که می گذره تو شلوغیه دنیا چیزایی رو گم می کنیم و خیلی وقتا نمی فهمیم چیارو گم کردیم ..

هر روز که روزای عمر ما می گذره و بزرگتر میشیم کاش بزرگ بشیم ولی از کودکی دور نشیم ...

از اون دستای لطیف .... چشای مهربون .... دلای آسمونی...

کاش دور نشیم و با صفای کودکی بزرگ بشیم ...

یادمون نره اون قلب سفید و فطرت پاک ..

کودکان ملکوت آسمانها و زمینند کاش ما آدم بزرگا عادت کنیم دست کوچولو ها رو بگیریم تا گم نشیم :

مثل اونا ساده و بی ریا ...مهربون و بی کینه ...آشنا و صمیمی باشیم .

مثل کوچولو ها پاک باشیم .. مثل اونا آرامشو بغل کنیم ..

الهی به امید تو

نه من

سلام

آدما وقتی قد می کشن جای اینکه به آسمون نزدیک بشن ازش دور میشن چون دلشون میره پی بازیای

 دنیا .

و این دقیقا فرقیه که بین لبخند ادم بزرگا و بچه ها هست ..

بچه ها رو دیدی گاهی تو خواب می خندن ؟

اما هیچ فرشته ای تو خواب با ادم بزرگا بازی نمی کنه که خندشون بندازه ...

امشب که خوابیدم خوب نگام کن شاید تو خواب خندیدم ...

 

ده تو

توی این دنیای شلوغ و در هم شاید یکی از شاد ترین هدیه ها آرامش باشه ..

آرامش مثل رنگ آبیه آسمون که فدای دلای مهربونه ...

گاهی کنار یه دوست اون قدر آروم میگیریم که خودمونم باور نمی کنیم قبل از اون چه دل بیتابی تو

سینمون می تپید و حالا با شنیدن کلمه هایی ساده اون دل آروم گرفته ...

درست مثل یه دریای آروم ... اون جوری که لایق دلای دریاییه ...

و یه دوست که دلش با دلمون آشناست ...

اما آرامش واقعی به ما نزدیکتره حتی نزدیکتر از اون چند تا کلمه ساده یه دوست ...

درست فهمیدی آرامش تو قلبمونه ... خیلی نزدیک ...همون قدر که :

خدایی که در این نزدیکی هاست ...

و کیه که با یافتنه اون صاحب آروم ترین قلب دنیا نشه آروم ترین و حتی آروم کننده ترین ..

گاهی میشه مثل یه شاخه گل این آرامشو تقدیم کنیم به کسی که دوستش داریم ...

یه گل زیبا از جنس گلای بهشتی ....

همانا دل های شما با یاد خدا آرام گیرد ...

الهی به امید تو..

 

ده من

سلام

خدا ارزششو داره که به خاطرش کارایی رو که دوست نداریم انجام بدیم..

اون ارزششو داره که به خیلی چیزا نه بگیم ..اون ارزششو داره به کامل ترین صورت شناخته و حس

بشه ...

اون ارزش حفظ برکت و نور و معنویت رو داره ...

اون ارزششو داره .. ارزش خیلی چیزارو ...

الهی به امید تو

التماس دعا

یا حق

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 1:50 | 
ماه مهربون

 

به نامش و یادش

حدیث قدسی : روزه برای من است و من پاداش آن را می دهم

 

 

 

آجر می خوام .. بهم آجر میدی؟

آجر برای چی؟

می خوام پله هارو بسازم..

پله ها که با آجر ساخته نمیشن اگه با آجر بسازیشون میرن یه جای دیگه اینارو باید با چیزای دیگه

ساخت

با چی؟

با نور... با بارون... با ستاره ... با بوی یاسوووو عطر آسمون... هر چیزی که عکس خدا توش پیدا باشه ...

 هر چیزی که بوی خدا رو بده...

( نمیدونم پارسال چه قدر بالا رفتیم .. چه قدر موندیم یا .. اما باز می خوایم بریم .... یه مسافر همیشه

مشق رفتن می نویسه .. ته هر مسیر درستی آسمون پیداست... شاید یه جایی اونوره آسمون

هفتم ..اگه میاید همین پله هارو بیاید بالا اگه به ماه نرسیم لااقل چند مشت ستاره گیرمون میاد .. یا

علی  )

الهی سفره خیر و برکتت روی زمین بیشتر از همیشه بازه ... کمکمون کن اول دلامونو به قدر سفره ات

 بزرگ کنیم بعد تا جایی که می تونیم نور و برکت و رحمت بخوریم ..

الهی کمک کن دست خالی از این ماه مهربون بیرون نریم

شکرت ای مهربان ترین مهربانان

التماس دعا

یک تو

سلام

و سلام چه قدر خوبه

نمی دونم اگه سلام نبود آدما حرفاشونو...

اگه سلام نبود معمای آغاز چه قدر سخت می شد

کسی چه می دونه شاید سلام آغازی باشه برای عشق و عشق راهی به آسمون...

به سوی خدا....      به سوی بی نهایت......

چه قدر چیزا هست که نمی دونیم . الهی تو دانایی به ندونسته های ما تو دستمونو بگیر اونجوری که

می خوای به اونجایی که می خوای

تو بنواز ما می رقصیم

مگه یه بنده تو غریبستان دنیا چی میخواد از این بهتر ... چی از عشق برتر...

خدایا کمکمون کن   خدایا کسی رو جز تو نداریم

خدایا پشت و پناهمون باش

خدایا....

الهی به امید تو

یک من

سلام

سلام سحر ... سلام ماه ..... سلام ماهی هایی که می خواید نهنگ بشید

سلام ستاره هایی که می خواید خورشید بشید ... سلام پله ها  ، بذار بشمارم ....

سلام دلای دریایی ... سلام دلای تنگ.... سلام دلای پاک ....سلام دلای همه جوره...

سلام بارون ، بذار بی بهونه باریدنتو زندگی کنم...

سلام عشق ، نگاه .... سکوت.....

سلام بوی آسمون ... سلام عطر غروب ... سلام مهمونی...

سلام خدا....

به نام خودت که اولین و آخرین اسم قشنگ دنیاست

سلام

۳۰ روز ، یه زمین ، یه آسمون ، یه من ، یه تو ، یه ما ، یه پلکان ..... و خدایی که درین نزدیکیست

الهی به امید تو

دوی تو

سلام

فکر می کردم رنگین کمون یعنی چی؟  چی شبیهشه و اون شبیه چیه؟

شاید یه پل از یه دل به دل دیگه ....

و این یعنی خیلی چیزا ، کی می دونه خیلی یعنی چند تا !!!

تو یه دنیای سرد و خشک و سیاه سفید :

گرمای خورشید و طراوت بارون ، هفت رنگ رنگین کمون رو مهمون نگاه ما می کنه و پل میشه تا " ما " معنا پیدا کنه

" ما " بشیم و بباریم ... مثل بارون ... مثل رحمت...

و خدایی که با ماست جایی همین نزدیکی ها...

کاش می شد ما آدما هم مثل رنگین کمون می شدیم و دنیا رو قشنگ تر می کردیم

نه خیلی زیاد... قد خودمون...

بیا بارون بشیم بباریم...

خورشید می دونه کجا طلوع کنه...

شاید رنگین کمون هم منتظر ماست تا دنیا رو قشنگ تر کنه ...

رنگین کمون یعنی خیلی چیزا .... کسی چه می دونه !

شکر برای رنگین کمون ...

شکر به رنگ رنگین کمون....

الهی به امید تو

دوی من

سلام

گفتی رنگین کمون....

یه پل هفت رنگ...هفت پله ...

هر رنگ به بزرگیه یه آسمون ... میشه هفت آسمون... کی میدونه بهد گذشتن از آسمون هفتم چی

 منتظرمونه؟

رنگین کمون :

هفت رنگ به رنگ هفت شهر عشق...

هر کسی این هفت رنگ رو تو دلش جاری کنه می تونه با اطمینان دستشو بذاره رو قلبشو بگه :

من عاشق نیستم... قلب من خود عشقه...

دیدی گفتم بعد آسمون هفتم جای خوبیه ...

خوش به حال دلایی که رنگین کمون اول به هم وصلشون می کنه بعد می برتشون اون وره آسمونا...

فقط اونا می فهمن راز رنگین کمون چیه...

فقط اونا می فهمن ته شکر کجاست....

فقط اونا می فهمن چرا شکر به رنگ رنگین کمونه....

هر وقت بارونی اومد که دلتو با صفا کرد ، منتظر باش ، شاید بعدش خورشیدی اومدو...

شکر برای رنگین کمون

سه ی تو

سلام

خوشبختی واژه غریبیه ( یا شایدم قریب یا جفتش یادم باشه ازت بپرسم منظورت کدوم بود)

گاهی آدم از ته دلش حس می کنه

حتی گاهی وقتی اوضاع سخت باشه صدای دل میاد که میگه خوشبخته

کی می دونه تو دل آدما چه غوغاییه

خورشید هر روز طلوع می کنه و ما تو راه زندگی بالا میریم و پایین میایم و خدا هست...

دل های آشنا هست...

پس باید خندید و خدا هست...

خوشبختی یعنی همین دیگه :

یعنی خدارو ببینیم ، بشنویم ، احساس کنیم ....

یه بنده دیگه چی می خواد؟

الهی به امید تو....

سه ی من

داشتم فکر می کردم چه حس رضایتی تو چشمای خدا موج می زنه وقتی یکی رو این زمین خاکی و دور

از آسمون داد می زنه :

من خدارو میبینم ، خدارو میشنوم ، خدا رو حس می کنم ، خدا رو زندگی می کنم....

فکر کن هر شب چند تا از این پنجره ها رو به آسمون ،یا از آسمون رو به زمین باز میشه و یکی این حرفا

رو می زنه...

گاهی خیلی چیزا سخت تر از اونی میشن که فکرشو می کنیم یا نشونش میدیم ...

اون قدر سخت ترو پیچیده تر که آدم خندش میگیره ...

همیشه تو چیزای سخت دست خدا رو بهتر حس می کنم که دستامو فشار میده ...

شکر برای دستای خدا

 

چهار تو

سلام

الهی به امید تو

این چیه ؟ یه قوطیه ؟

یه هدیه...

دلت نمی خواد بازش کنی؟ داری به چی فکر می کنی؟

بازش کن دیگه .. توش خالیه ؟

چشماتو ببند.. اونا دماغتو تنبل کردن .. چشماتو ببند ....

چیه؟ یه بو ؟ یه عطر ؟ نه هر بویی...

آفرین ... بوی بارون .. دوستش داری ؟

باز باران با ترانه... باز باران ...

تو این داغ دنیا ، تو این تابستون بارون کجا بود ؟

یه روزایی وقتی بارون میبارید احساس می کردم می تونم معجزه کنم

ولی بارون خودش معجزه ست....

بوی بارون :

مثل وقتی که سر رو شونه کسی گذاشتی که دلش با دلت آشناست  ..

به به .. چه بویی میاد .. به به

گمونم بارون باریده ، تو بوش رو تماشا کردی !

الان تو قلبته ، می تونی حسش کنی ؟ گمونم معجزه شده ...

باید ایمان بیاریم .. خدایا کسی رو جز تو نداریم ... کمکمون کن

الهی به امید تو

چهار من

سلام

تو هم دیدی آدمایی رو که جوری دنبال معجزه می گردن انگار گم شده ..

می خوان به هم نشونش بدن چشماشون برق بزنه و کلی تو دلشون بارون بیاد....

اما معجزه واقعا گم شده ؟   نه.....

خدا وقتی داشت روونه این دنیای خاکی مون می کرد اون لحظه آخر یه چیزی گذاشت تو قلبمون ...

معجزه رو گذاشت تو قلبمون..

معجزه از شدت نزدیکی به ما گم شده ...

مثل گاهی که خدارو از شدت نزدیکیش...

می تونیم صبح تاشب یه عالمه معجزه کنیم

درخشش کلی چشم رو به خاطر معجزه هامون تماشا کنیم و کلی بارون ببارونیم....

خدا قدر خداییه خودش معجزه می کنه....

بارون قدر خودش...

ما هم قدر دلامون...

گاهی م خیلی بزرگتر از قد آدم بودنمون معجزه می کنیم :  وقتی دلی دریایی باشه...

هر چی دلامون آسمونی تر و خدایی تر بشه معجزه هامون بیشتر شبیه معجزه های خدا میشه

حتی خیلی زیباتر از معجزه بارون...

تو هم معجزه دلتو دیدی؟

صدای بارونشو شنیدی؟

تو هم خدارو......

الهی به امید تو

پنج تو

سلام

ای تو تنها خوبه دنیا....

چه قدر این شبا رو دوست دارم ..

توی سکوت و تاریکی و تنهایی .. چه خوبه آدم وقتی همه خوابن بیدار باشه ..

و خدایی که همین نزدیکی هاست و سکوت رو ترجمه می کنه نگاهمون رو معنا می کنه.

با امید تو غریبستان دنیا تو تاریکیه شب دنبال نور می گردیم ..

راهمون دور نیست ، همین نزدیکی هاست ، تو قلبمون .. همون جاییه که چشمه مهربونیه ..

انگار اون مشتاق تره...

نمیبینی آب چشمه چه قدر زلال و گوارا شده ؟ مهربونیا طعم خدا رو میده .. من که گفتم نزدیکه..

فقط کافیه باور کنیم...

چه قدر شب راز داره تو دلش ، چه قدر حرف داره ... پنجره ها یکی یکی باز میشن..

من خوابم یا بیدار؟ اگه بیدارم چرا دیر کردم پس؟ پاشو... خدا منتظره ...همین نزدیکی هاست..

خدایا دستون رو بگیر ...

اگه نبود نگاهت اگه نبود امیدت..

ای تو تنها خوب دنیا .. بی تو من تنها ترینم..

وای ببخشید خیلی دیر کردم ؟ خیلی وقته اینجا منتظرید ؟

داشتم خواب میدیدم که بیدارم...

خدایا بی تو معنا نداریم .... کمکمون کن جز تو کسی رو نداریم .. به دادمون برس..

الهی به امید تو

پنج من

سلام

یادم نیست چند سال پیش بود..شاید قدر تموم بهارایی که دیدم ..

بهش گفتم دارم میام  ... 

خندید...

نمیدونم چی شد، اصلا رفتم ، نرفتم ، یه جای دیگه رفتم ، نمی دونم...

اما اون هنوز می خندید...هنوز می خندیدو بیشتر ستاره و نشونه می ریخت تو جاده ام..

دوباره گفتم دارم میام ، بند کفشمم محکم بستم ، اینم چمدونم ، دیگه واقعا...

بازم خندیدو ستاره ریخت ...

منم نمی دونم چرا گره بند کفشم باز شد و ...

بازم خندید...

الان کلی گذشته و من هنوز تو جاده ام ، بوی بهار میاد ... دارم میام ، از همون اول به مسافرت لبخند

زدی و راهشو با امید و نشونه روشن کردی ، هر چند می دونستی شاید حالا حالا ها ...

ای مهربانترین مهربانان ...

تموم امید مسافرت لبخند اول تو بود ، آغوش بازت ...

این بهار دیگه می خواد برسه ، بند کفششم محکمه محکمه ...

بازم بخندو برامون ستاره بریز ...

الهی جز تو یاوری نیست .. به فریادمون برس ..

الهی به امید خودت .. یا علی

التماس دعا

 

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 14:48 | 
او خواهد آمد؟

به نامش و به یادش

 

ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید.....

 

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت سنگین ترین دل نیز عاشق می شود 

 

 

سلام ستاره

آره با توام ... تویی که امشب کلی داری نور میزی رو سرمون...نقره میریزی و پولک می پاشی..

تویی که چشمکت امشب خیلی هم بی بهونه نیست...

خب تولده دیگه.. می دونی ستاره ، تولد همیشه بهونست ..

حالا چی جز نور میتونه بهونه بشه برای تولده نور؟

چی جز پاکی و عشق می تونه بهونه باشه برای تولد بارون؟

چه بهونه ای میتونه لایق باشه برای تولد کسی که خودش بهونه همه چیزه....

تو بگو ستاره.....

.........................

.........................

.........................

فکر میکنی مرد شدن خیلی سخته؟ تو که اون بالایی خوب نگاه کن ... این پایین چند تا مرد میبینی؟

هزارو چند ساله منتظر ۳۱۳ تا مردیم .... میبینی ستاره مرد شدن اینجا خیلی زمان میبره...!!!

او خواهد آمد ... او خواهد آمد... همه اینو میگن .. آره ستاره ؟ او خواهد آمد؟

میدونی انتظار رو زمین چه جوریه ؟ صبح زود وقتی هنوز هوا گرگ و میشه میرن سر جاده سبز انتظار ،

اونجارو آب پاشی میکنن ... گلدونای اطلسی می چینن... بعد وامیستن سر جاده رو پنجه پاهاشون قد

میکشن دستشونو حایل چشماشون می کنن.. چشماشونو تنگ میکنن بلکه سایه ای ببینن.. بعد هم

با یه آه پشت به جاده میرن تا وعده بعدی...

انتظار تو آسمون هم اینجوریه ستاره؟

ستاره ها هم اینجوری منتظر میشن؟

می دونی جاده انتظارو باید رفت نه اینکه سرش ایستاد... باید قدم به قدم یاس کاشتو رفت جلو ... تو که

 می دونی یاس یعنی چی؟ یاس همونه که جاده رو کوتاه می کنه... لیاقته...

همه یاس های دنیا فدای یه لبخند رضایتش...

 

 

بالاخره یه جای جاده آخرین یاسو میذاری رو زمین و سرتو که بالا میاری میبینی ...چشمای کل آسمونا

به روت باز شده..اون وقت خود قشنگتو تو اون دریای مهربونی میبینی...

ستاره اون روز نزدیکه ... مگه نه؟

می خوام اینجا با همه ایمانو قدرتم با یه رنگ رنگین کمونی که هر رنگش یه دره ..یه پله ست برای

رسیدن رو لوح دلم بنویسم :

 او را خواهیم آورد .

او را باید بیاوریم...

اللهم عجل لولیک الفرج

مولا جان بگذار تا دیدنیها را در چشمان تو ببینم این دنیا چیزی برای دیدن ندارد چشمانت را از من دریغ

نکن....

مولا جان برامون دعا کنید که دعای شما به کلمه نرسیده مستجابه...

کنعانیان بیتاب یوسفند

مولا جان

.................

..................

.................

میلادتون مبارک

هنوزم انتظارو انتظار است           هنوزم دل به سینه بی قرار است

هنوزم خواب میبینم به شبها         همان مردی که بر اسبی سوار است

همان مردی که جمعه آید روزی           و این پایان خوب انتظار است

 

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 5:4 | 
برای تو...

به نامش و به یادش

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

وتماشای تو زیباست اگر بگذارند

من از اظهار نظر های دلم دانستم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند



* من موقع سال تحویل دلمو گم می کنم . اون قدر تند می زنه که می گم برو فقط زود بر گرد . بعد سال تحویل

آروم بر می گرده . منم ازش نمی پرسم کجا بوده . تو می دونی کجا میره ؟ من فقط می دونم این لحظه براش

خیلی با ارزشه . خیلی منتظر این لحظه می مونه . انگار تو این لحظه هیچ نا ممکنی براش وجود نداره . همه

چیز زیباست و شدنی ... مثل بهار


* نگران اومدن رنگین کمون نباش ، حتما بعد هر بارون خودش خورشیدشو پیدا می کنه و میاد و یه آسمونو دنیا

دنیا با اومدنش قشنگ می کنه و دنیا دنیا دل قشنگو آسمونی..مثل بهار




* بعضی چیزا با بهونه ان بعضی چیزا بی بهونه ...اما حتی بی بهونه ترین چیزا هم به یه بهونه ای می یان .

خوبه دنبال بهای چیزا باشیم نه فقط بهونشون ... مثل بارون .. مثل بهار


*هی ستاره هارو نگاه نکن سر به هوا میشیا !!! چرا بهشون می خندی؟ اونا بهت می خندن؟!!

ستاره ها رو می چینی تا تو آسمون دلت باهاشون چی نقاشی کنی ؟ یه طرح قشنگ... مثل بهار



* اگه یه روزی اشکات به چشم سرت اکتفا نکردنو رفتن سراغ چشم دلت ، وقتی دلت بغض کرد و توش اشک

جمع شد بیا پیشم خریدار همه دردای قشنگتو نشونت می دم ... نه میام پیشت تو نشونم بده ..دلتو که

نشونم بدی خودم میبینمش.. بهای دلای قشنگو فقط یکی می تونه بده ..یه دل قشنگ مثل بهار


*راستی می دونی کجا میشه یه دست دعای اجابت شده " حول حالنا " خرید ؟ یه حال قشنگ .. مثل بهار



* روزی که از عدم موجودم کرد و امانت عشق رو وعده دلای پاک ، فهمیدم تنها مقلب القلوب و الابصار اونه. یه

تحول قشنگ .. مثل بهار


*  وای تو فکر می کنی اینا چی میگن ؟ خسته نمی شن این قدر دهنشونو تو آب بازو بسته می کنن ! حتما

دارن یه چیزی تعریف می کنن .. یه چیزی مثل آرزو .. یه چیزی که تو خاطرشون بوده و هست و خواهد بود ....

به نظر تو تو ذهن یه ماهی کوچولو چی می تونه باشه ؟ شاید یه آرزوی قشنگ و بزرگ .. مثل بهار


* دوست دارم دلایی رو که همیشه بهاری ان .. توشون از جبهه هوای نفسو بادای مسموم و سیاه خبری

نیست .. اون نم نمک بارون بهاری صفای دلشونو تو کل عالم داد می زنه .. چه بویی داره این بارون .. چه لذت

بخشه .. دوست دارم دلای بهاری رو .. دلای همیشه بهار .. پاک پاک مثل بهار



* " و خدایی که درین نزدیکیست "


* ساده بگم ، نگاه زاده علاقه است . و دیگه نمیشه من بود وقتی دو چشم مشتاق و پر فروغ عشق به آدم

نگاه می کنن . باید سراسر عشق بود.. نگاه کن ، با دلت نگاه کن ، قشنگ نگاه کن ، عمیق نگاه کن ،

عاشقانه نگاه کن ... مثل بهار


* تا کجا....؟ نمی دونم چه حکایتیه که ما آدما سریع بغل هر چیز جدیدی که به دست می آریم یا میبینیم یه "

تا " می ذاریم . این جوری آدم همیشه ته دلش یه ترس کوچولوی شفاف داره . اما خب وقتی انسان محدودیت

نداره پس "تا" ی محدود هم معنی نداره دیگه . تا بی نهایت .. تا خدا .. تا همیشه ... مثل بهار


* دست های کوچیکی هستن که قدرتشون از دستهای بزرگ بیشتره ، دستهای کوچیکی هستن که به دلای

بزرگ اطمینان و آرامش میدن .. دست های کوچیکی که دست خدا رو گرفتن و تو نگاهشون ، لبخندشون ،

دلشون میشه خدا رو دید و حس کرد . این دستای کوچیکو محکم تو دستامون بگیریم تا گم نشیم .دستای گرم

و مهربون .. مثل بهار



* اسمونی که باشی خورشید هم رفیقت میشه .. ماه هم ... ستاره هم .. فرشته هم ... به قول سهراب اگه

با مرغ هوا دوست بشی آروم ترین خواب جهان مال تو میشه . اما زمین رو یادت نره ها ، اونم دوست داره

گاهی آدما با دو پا روش پرواز کنن اون وقت زیاد دلتنگ آسمون نمیشه . بالهاتو بهم قرض میدی ؟ یه پرواز

رویایی مثل بهار



* راستی امروز بعد طلوع سال جدید اگه شد دو رکعت نماز عشق بخون ... به شکرانه بودن ... به شکرانه قلب

سلیم .. به شکرانه نعمت و رحمت ... شکر... شکر برای بهار



* من امروز یه دفتر جدید می گیرم ، تو هم می گیری . 365 برگ داره ، سفید و قشنگ ... بیا همشو خوش

خط بنویسیم ..دست کسی رو هم خط نزنیم . باشه ؟

الهی تو این دفتر جدید تقدیر هممون رو زیبا بنویس و کمک کن قسمتمون در کنار همتمون قشنگ تر بشه .

الهی بهار طیعت رو سر آغاز بهار دلامون قرار بده ..

حول حالنا الی احسن الحال

 حالا حرفای اول جمله های ستاره دارو بذار پیش هم ..

این بهار هم بهار طبیعته هم بهار دل ..

هم بی بهونه هم با بهونه .. مهم اینه قدرو بهاشو بشناسیم

تو سال جدید براتون بهترین هارو می خوام

زیر سایه محبوب ازلی : سال نو مبارک

******************************************************

پاورقی

1- بعضی ها می نویسن که دیگران از دلشون و روزگارشون با خبر بشن ، بعضی ها هم می نویسن که دیگران

از دلشون با خبر نشن برای همین گاهی نمی نویسن .. من اون دسته دومم اما یه استثنا داره ، این دسته

دوم همون موقع که نمی نویسن گاهی برای عزیزشون می نویسن که این دیگه فرق داره .

2- اگه بخوای کاری رو برای عزیزی انجام بدی حتی راه پیمایی هم نمی تونه مانعش بشه .( وکی می فهمه راه

پیمایی یعنی چی ) هر چند اگه کیفیتش مثل همیشه نباشه.

یا حق

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 12:37 | 
تجلی عشق

به نامش و به یادش

 

" آسمان رقصید و بارانی شدیم

موج زد در یا و طوفانی شدیم

بغض چندین ساله ی ما باز شد

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

یا علی گفتیم و دریا خنده کرد

عشق مارا باز هم شرمنده کرد "

 

 

از زمان هبوط آدم به زمین پای عشق می لنگید ..

گویی در حافظه اش چیزی بود که آن را جستجو می کرد . جایی در گوشه ای از آسمان معنا شده بود و

اینک روی زمین حیران به دنبال لام کمال می دوید ... به دنبال کلمه ای بود تا تمام ناتمامش را با آن پایان

بخشد و به گونه ای آغاز شود ..

و روزی در کنار برکه ای غدیر نام با برخاستن نام مولایم تجلی یافت و این تازه آغاز راهش بود...

مولایم

آن روز آسمان در برکه فرود آمده بود و آسمان بی خورشید در حافظه زمان بی مانند است ...

و این آسمان خورشید می خواست ..

خورشیدی که قطرات باران انتظارش را می کشیدند تا نوید رنگین کمانی زیبا باشد...

و مهر زمین به آسمان آن روز تابنده ترین خورشیدی بود که بر کائنات تابیدن گرفت ... خورشید آسمان

ولایت

 

 

مولایم

به بهانه شکر کدامین نعمت باران رحمت حق را لایق شدیم ..

و با واسطه گری کدام ستاره راه پر نور هدایت در پرتو ولایتت چو کهکشانی پر نور بر منظر چشمانمان پهن

 شد و ما را پیدا کرد.. آری ما را پیدا کرد که اگر به ما بود دریغا که آن را نمی یافتیم ..

و به حرمت کدام عشق خدا دستمان را در دستان تو نهاد ..

زندگانیم بی نظرت مباد ..

" به راستی صلت کدامین قصیده ای ای غزل و ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه

تاریک ..."

و از آن روز که مهمان چشم و دلم شدی چشمانم به دیدن چیزی رضا می شوند که نشانی از تو دارد ..

و دستانم جز دستان تو هیچ دستی را به نشانه بیعت نمی فشارد  و راهنمایی نمی پذیرد ..

و دلم جز محبتت به چیزی دلگرم نیست ..

و تمام وجودم مولایم را فریاد می زند ...

" اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم .. "

مولایم

 کاش تمامی کسانی که نام انسان را بر دوش می کشند تو را می شناختند ..

آن گاه به خدایم سوگند که هر آینه از محبتت لبریز می شدند و به دنبال آن اطاعتی بود که لازمه محبت

است ..

و نور و رحمت و بخشش ..

و دیگر نام جهنمی که خود می سازیم از حافظه جهان پاک می شد و تمام حجم هستی غرق در بهشت

 بود ..

از آن روزی که در دل قبله ام مهمان زمین شدی فهمیدم که روزی باید روح و باطن قبله ام را در وجودت

پیدا کنم ... در وجود امام و مولایم

این عید عزیز رو به همه دوستان تبریک می گم و  آرزوی این رو دارم که همگی جزء پیروان راستین

مولامون حضرت علی (ع) باشیم ..

یک تبریک ویژه هم برای دوستان سید و سادات دارم و اینکه التماس دعای مخصوص داریم عیدی ما هم

یادشون نمیره دیگه

" علی در عرش بالا بی نظیر است

علی برعالم و آدم امیر است 

به عشق نام مولایم نوشتم

چه عیدی بهتر از عید غدیر است "

عیدتون خیلی خیلی مبارک

یا علی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 2:30 | 
بابا آمد ... بابا با فرشته ها آمد
به نامش و به یادش 

چه سبز در سبز است!

به هر طرف که نظر می کنیم گلزاری ست

ز هر طرف که گذر می کنیم می بینیم

نگاه روشن گل را

بهار آمده با کولبار لبخندش.....

....شروع شعر تولد

طنین خنده ی پیوند....

 

 

آدما با آرزوهاشون زندگی می کنن

آرزوهایی که دنیاشونو با اونا میسازن

هر چی این آرزوها قشنگتر باشه دنیای اونا هم قشنگتر و خدایی تر میشه ..

یاد اون بچگیا بخیر ....

بچه ها آرزوهای قشنگی تو سرشون دارن

پسرکی رو به یاد دارم که وقتی ازش پرسیدم دوست داری بزرگ که شدی چه کاره بشی، بر خلاف همه

هم سن و سالهاش که می خواستن خلبان یا دکتر یا مهندس بشن چیز متفاوتی گفت ..

مردمک چشماشو به چشمام دوخت و خیلی جدی گفت : می خوام پدر بشم ...بهترین پدر دنیا..

خندیدم و پرسیدم : چرا ؟

نگاه نافذش روی زمین چرخید و گفت : چون می خوام عاشق بچه هام باشم ..

می خوام بهونه ای برای زحمت کشیدن داشته باشم ..

 می خوام چشمایی باشه تا با دیدن اونا تمام خستگیام یادم بره ...

می خوام تموم قدرت دنیارو با لمس چند تا انگشت کوچولو مال خودم کنم ..

می خوام حق دستای زحمت کش پدرم رو ادا کنم و نشون بدم چی ازاون دستا یاد گرفتم ..

حالا چه اهمیتی داره شغلم چیه ... من دوست دارم پدر باشم .. بهترین پدر دنیا ...

 

و امروز روز تولده یه پدره ...

 پدری که شاید یکی از آرزو های بچگیش این بوده که پدر بشه ..

 پدری که آسمون زندگیم ستون های محکمی مثل شونه های اون داره

پدری که بودنش , نگاهش و حتی نفس هاش برای ما دلگرمیه...

پدری که با هر بار خنده و شادی ما هزار بار حس می کنه که خوشبخت ترین مرد دنیاست...

پدری که با ایمانش خدا رو تو تک تک لحظه های زندگیمون جا داد ...

پدری که با ما بچه شد ... با ما خندید .. با ما گریه کرد ... با ما بزرگ شد ...

پدری که مرد خانوادست و هیچ آرزویی جز آرامش و آسایش خانوادش نداره ...

پدری که فقط پدر نیست ... یه دوست .. یه راهنما و یه دنیاست ...

و حالا روزه تولده این پدره

روزی که برای ما خیلی مهمه چون یه بابای خوب از آسمون هدیه گرفتیم :

بهترین بابای دنیا تولدت مبارک

 

و حالا نوبت ماست که حق این مهربونی هارو ادا کنیم

براتون دنیا دنیا شادی و سالها عمر با عزت آرزو می کنم

و از خدا می خوام به همه پدر و مادر ها سلامتی بده تا فرزندانشون از برکت وجودشون بهره مند باشن و

 به ما هم کمک کنه تا برای پدر و مادرامون بهترین باشیم و بتونیم دنیای آرزو هاشونو تحقق ببخشیم .

 

حالا موقع کیکه

اول یه آرزو ...

حالا هم شمع رو کیک رو فوت کنید..

مبارکهههههههههههههههههههههه 

 

 

 

دوستت دارم بابایی

 

یه دشت گل فدای بهترین بابای دنیا

یه سرم به ادامه ی مطالب بزنید

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 2:35 | 
تولد رحمت

به نامش و به یادش

" زیبا سلام ..

زیبا تمام حرف دلم این است :

من عشق را با نام تو آغاز کردم

در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا ..

آغاز کن مرا .. "

 

 

" وَ الْأَرْضِ و َمَا طَحَاهَا "

قسم به زمين و كسى كه آن را گسترانيده است.

 

 

روزی را در یادت به یاد دارم که آب فرمانروای زمین بود...

آب.... نماد پاکی ... نماد آرامش...

و من مسحور از این بودم که انعکاس عشق را در آن تماشا می کردم ..

در آبی بیکران ..انعکاس لبخندت و نگاهت که من از ازل عاشقش بودم ..

و فکر می کردم این بالاترین حد زیبایی است اما رحمت بی انتهایت چیزی فراتر از این را می خواست ..

در چنین روزی نگاهت خبر از حادثه ای شگرف داشت ...

باز هم رحمت ... بخشش.... بی نهایت لطف... 

امروز روز تولد دوباره رحمت بود ..

و هر روز ما روز تولد رحمت و بخشایش تست ... از گنجینه ای که لحظه به لحظه می جوشد ..

و هر چه بیشتر بذل می شود بی نهایت تر می شود ...

بی نهایت رحمت .. بی نهایت بخشش..

پس چه کسی را توان بی نهایت شکر است برای تمام این بی نهایت ها؟ هیچ کس..

و من به کل کائنات افتخار می کنم که تو یکتای منی ...خدای بی همتای من...

و تو اراده کردی ...و تو اجازه دادی...

و ابتدا تکه ای از بهشت  سر از آب بیرون آورد ...

 

 

و اولین سجده گاه من بود..

و به آسمان نزدیک بود... و می دانست باید حامل مقامی بس عظیم باشد ..

خانه خدا...

وسپس زمینی که آن را گسترانیدی..

زمینی سخت که خضوع و فروتنی ام را در برابرت دو چندان می کرد..

خاکی که با آن حس آشنایی داشتم... مانند تکه ای از وجودم ..

آن روز من در انتظار رحمتت بودم .. در انتظار آفرینشم..

آن روز من در یادت بودم ..

هر روز روز رحمت تست و چه کافرست کسی که این همه نشانه را کتمان کند ..

این تولد گرامی باد ..

روز دحوالارض روزی که رحمت بی انتهای خدا مثل همیشه بر زمین می باره و میلاد حضرت عیسی (ع) و

 حضرت ابراهیم ( ع ) گرامی باد ..

به امید اینکه از این روز بهره کافی رو ببریم

التماس دعا

یا حق

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 15:24 | 
سیب سرخ زندگی

به نامش و به یادش

زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

اول سلام که از قشنگترین اسمهای خودشه ..

گاهی می پرسیم اگه سلام نبود آدما حرفاشونو چه طوری و به چه بهونه ای شروع می کردن ؟

پس یه شکر برای سلام ...

گاهی وقتی دنیامونو مثل یه سیب می گیریم تو دستمون و یه ذره بالا پایین می ندازیمش ... یه کمی بو

 می کنیمش ... بعد از بالا قشنگ بهش نگاه می کنیم میبینیم که خدا چه قدر دوستمون داره .....

بله می دونم خدا عاشقانه بنده هاشو دوست داره اما مهم اینه ما چه قدر تو زندگیمون اینو حس می

 کنیم ....چه قدر این لحظات رو تو آغوشمون فشار می دیم ...

ما می دونیم خدا ما رو دوست داره اما گاهی اینو با بند بند وجودمون حس می کنیم اون وقته که دلمون

می خواد یه گاز محکم به اون سیب شیرین بزنیم .. طعم خوش زندگی

چرا اینارو میگم ؟ میگم حالا....

زمان می گذرد ...

زمانه نیز هم....

۸ سال پیش بود .. اون موقع دختر بچه ای رو می شناختم با یه دل ساده و رنگین کمونی ..

خوشبختانه هنوز فرصت نکرده بود خیلی از قوانین دنیای بزرگترا رو یاد بگیره ..

اون دختر مثل همه هم سن و سالاش می رفت مدرسه ...

اون دختر یه معلمی داشت که خیلی زیاد دوستش داشت ...

خب البته بچه های دیگه هم بودن که اون معلم رو دوست داشتن اما این دختر ما همیشه فکر می کرد

هیچ کسی بیشتر از اون معلمش رو دوست نداره و برای اینکه تو دنیای ساده خودش اینو نشون بده

همیشه متفاوت رفتار می کرد ...

این تفاوت فرصت یه سری چیزارو ازش گرفت ... شاید حتی نتونست حق شاگردیشو اون طور که دوست

داشت ادا کنه..

و حتی با یه خدا حافظی متفاوت ازش جدا شد ...

اما اون فقط می خواست تو دنیای ساده خودش و به روش خودش نشون بده که معلمش براش با بقیه

فرق داره ..

یاد و خاطرات اون دوران اون قدر براش شیرین و عمیق بود که توی این سالها هیچ وقت فراموشش نکرد و

 تمام چیزایی که اونو به اون دوران پیوند می دادن براش عزیز بود ..

پاکی و قشنگیه اون زمون .. یاد دوستان و خاطراتش .. یاد اردوهاش...معلمهاش...همه و همه براش

شیرین بود..

تو آسمون زندگیش ستاره های اون ایام هنوزم پر نور بودن و گاهی رویاهای شبونش دوباره اون ایام رو

براش نقاشی می کرد..

حالا بعد از هشت سال اون دختر یه کمی بزرگ شده هر چند هنوز نخواسته خیلی از قوانین دنیای

بزرگترا رو یاد بگیره ... اون یاد گرفته خودش باشه ... و وقتی الان سیبشو تو دستش گرفته و نگاه می کنه

 میبینه که خدا چه قدر دوستش داره ...

چون دوباره بهش فرصت داده ..

فرصت داده که دوباره معلمش رو ببینه و حق خیلی چیزا رو ادا کنه ..

الان وقتی دوباره معلمش رو می بینه حس می کنه هنوز همون دختر بچه ست که بیشتر از بقیه

معلمش رو دوست داره ..

حالا خوب قدر می دونه ..

قدر این ۸ سال رو ..

حالا که خدا دوباره بهش فرصت داده دوست داره به معلمش بگه که چه قدر دوستش داره و براش عزیزه و

قدر تموم دنیا براش احترام قائله ..

این بار بدون هیچ تفاوتی...

یه شکر هم برای فرصت هایی که خدا دوباره تو زندگی بهمون میده ....

ولی این فرصت ها خیلی وقتا پیش نمی یان .. خوبه یه جوری زندگی کنیم که هیچ وقت نیاز به این

 فرصتها پیدا نکنیم ..

آخر هم سلام ...

التماس دعا

یا حق

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 18:6 | 
تولد عشق

به نامش و به یادش

 

اومدم تا ببینم لحظه عاشق شدنو

به دلم افتاده بود صدا زدین آقا منو

دل تنهامو آوردم با یه دنیا دلخوشی

كمتر از آهو كه نیستم میشه ضامنم بشی

اومدم همسایه های پاپرت رو دون بدم

دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم

روبروی گنبدت سجده كنم سلام بدم

خسته نیستم اگه من از راه دوری اومدم

.................



 

باز بارون گرفته ...

مسافر چمدونشو بسته و گرفته بغلش ...

منتظر نشسته ... دلش آروم نداره ..هی میره .. هی میاد .. درست به عادت یه پرنده مهاجر..

فکر می کنه همه غصه دنیا یه طرف ... اینکه شما نخوایش یه طرف ... آره همین فکر آشفته اش می

کنه : اینکه نخوایش ...

ولی یه چیزی ته دلش بهش امید میده ..دلش این بار خوشه...

داره بارون میاد .. بارون همیشه خوش خبره ..

این بار دیگرون هم یه طور دیگه نگاش می کنن ... انگار همه زائر می بیننش...

دلش حال یه آهو رو داره که با چشماش فریاد میزنه که ضامنش بشی...

دلش حال کبوتری رو داره که برای پر زدن دور گنبدت پر پر می زنه ...

دلش فقط اسمتو صدا می زنه که آروم بگیره ..

دلش می خواد که امشب پیشت باشه ...دلش می خواد که امشب بیای پیشش...

دلش بد جوری هواتو کرده ....

چمدونشو محکم تو بغلش فشار میده و چشماش گرم میشه ...

لباش اذن دخول رو زمزمه می کنن...

پلکاشو که باز می کنه خودشو کنار ضریحت می بینه..

باز هم شروع شد ... یه عاشقانه دیگه ...

شب تولد عشق ..

یه پرنده مهاجر همیشه آزاده ...یه مسافر همیشه چمدونش تو بغلشه ...فقط منتظره ...

تو شب تولد عشق باز هم برگ دیگه ای از دفتر عشق ورق می خوره ..

اون این بار واقعا زائر بود...

میلاد امام آسمانی ، پیشوای مهربانی ، حضرت علی بن موسی الرضا(ع) فرخنده باد.

امام رضا ( ع ) می فرمایند :

ایمان یک درجه بالاتر از اسلام است, و تقوا یک درجه بالاتر از ایمان است و به فـرزنـد آدم چیزى بـالاتـر از

یقیـن داده نشده است.

روبروت بی اختیار دوباره زانو بزنم

میون گریه بگم غریبو در به در منم

تو رو شاهد بگیرم كه با خدا حرف بزنی

میدونم كه دست رد باز به سینم نمیزنی

میدونم شفاعت بی منتت زبون زده

به همین امید دلم به مشهد تو اومده

تو كه اسمت با غم نقاره ها روی لباست

همه صحن طلات ردپای فرشته هاست

دست خالی هیچكسی از در خونت نمیره

یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره

یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره

التماس دعا

یا علی

 

|+| نوشته شده توسط میم مثله ... در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 23:20 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar